مـرگ؛ عـجـیبتـریـن واقـعیت مـمکن
مـرگ؛ عـجـیبتـریـن واقـعیت مـمکن
بزرگترین دستاورد علمی بشر چه بوده است؛ اینکه به فضا سفر کند؟ اینکه بیماریهای صعب العلاج را درمان کند؟ اینکه حجم انبوهی از اطلاعات را بررسی کند؟ اینکه خیلی از چیزهایی که دستیابی به آنها روزی غیر ممکن به نظر میرسید بتواند مورد استفاده قرار دهد؟ بشر از جایی که ناتوان در تصور کروی بودن زمین بود، حالا به این میاندیشد که به نقاط دور از دسترس در فضا دستیابی پیدا کند. مسافت چند ده تریلیونی نزدیکترین ستارهها به زمین نیز او را از فکر کردن به آن باز نداشته است و حتی به نوعی تشویق کرده که در تدارک راههایی برای چنین سفری جهد کند. حال اگر نشانی از حیات، آن هم هوشمند در آیندهای نزدیک در جایی دیگر، غیر از کره زمین بدست آید، احتمالا این بزرگترین کشف خواهد بود. اما این با وجود احتمال اندک آن – حتی در رسیدن به نقطهای که بتوان وسایل اینچنین کاوشی را فراهم آورد – بسیار باور کردنیتر از واقعیتی است در مورد هر یک از ما؛ از طرف خود ما، مربوط به خود ما و منحصر به فرد برای خود ما.
مرگ؛ آنچه که هر روزه در مورد آن خبرهایی به ما میرسد. آگهیهای ترحیم در روزنامهها، بخشی همیشگی است. عکسها و شعرهایی که در مورد پدر از دست رفته، مادر به آن دنیا سفر کرده و یا نوشکفته و تازهگلی رخت برچیده و در خاک شده؛ همگی چیزی به اندازهی خواندن تبلیغات و آگهیهاست، تنوع آنها برای ما جذاب است! (اگر که دقت در مورد آگهیها بیشتر نباشد!) وقتی از در خانه بیرون میرویم، در کوچه، خیابان و محله؛ چشممان به اعلامیه، پارچهنوشتهها و حجلههایی میافتد که برپا کردهاند.
حتما شده است که در مجلس ختم یکی از نزدیکان شرکت کرده باشید. حلوای آن را خوردهاید و بر سر مزارش فاتحهای خواندهاید. شاید هم مثل بسیاری این مجال به شما دست داده که در غسالخانه حضور یافته باشید و از نزدیک شاهد شست و شوی جسد آن فرد بوده باشید. اگر هم در تشییع جنازه حضور داشتهاید، حتما دیدهاید که چطور فرد را کفنپیچی شده درون قبر میگذارند. بعد هم با بیل، خاک روی آن میریزند. شیون و فغان در این لحظات بیشتر از هر لحظهای پس از مرگ آن عزیز سفر کرده است. برخی تحتتاثیر جو، میخواهند همراه با او دفن شوند! التماس میکنند! اما جدیّت آنها به اندازهی اظهار عطششان نیست! لختی میگذرد، اکنون تنها نزدیکترین افراد ماندهاند که آنها نیز بایستی برای نهار خوردن – برای اینکه زشت است حضور نداشته باشند – همراه با افراد تشریف آورده، به سالن و یا خانه بروند.
"فلان فلانی" اکنون زیر خرواری از خاک مدفون شده است. آن کسی که میخواست با او دفن شود، اکنون سر میز غذا است! (آه! اشتها ندارد! تا کی میتواند اینچنین بماند؟!) ساعتها میگذرند، اکنون نزدیکان فرد در خانه هستند. دیگر کسی زجّه نمیزند. گهگداری کسی تو فکر میرود، چیزی از او بیاد میآورد، اشکی میریزد. دوباره صحبتهای عادی؛ میهمانها برای شام میمانند؟! شام سفارش بدهیم؟! قرآن عبدالباسط هم پخش است و اگر به آخر برسد، نوار را بر میگردانند. جوانترها در مورد آخرین فناوریهای به ایران رسیده صحبت میکنند. هر کسی از خاطره تا بحث در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی مشغول هست، انگار این دور هم جمع شدن، فرصتی مغتنم برای آنهاست!
نزدیک ساعات عصر است. اذان پخش میشود. انگار تغییراتی در برنامهشان پیش آمده؛ زودتر به فکر غذا میافتند. حاضران زیادی رفتهاند و آنها که ماندهاند هم خودی هستند و با آنها ندار! غکس متوفی که به آن نوار سیاهی، مورّب بستهاند، همچنان جلودار تر و تازه نگه داشتن چیزی است که اتفاق افتاده. آه! قرآن هنوز پخش میشود. کمکم ساعت شام خوردن رسیده است. چی سفارش دهیم؟ هر کسی چیزی میخواهد. قیمه، کباب، جوجهکباب! اشتها کمکم باز شده است! بر آن مدفون شده، در آخر غذا صلواتی نثار میکنند و آمرزش او را از خدا میخواهند.
شب اول! شب اول در قبر! شب اول کوتاه شدن دست از دنیا! متوفی چه میکند؟ چه بر او میگذرد؟ او چه احساسی دارد؟ حالش خوب است؟ چه سوال مسخرهای! مگر جان دارد که اینچنین سوالهایی مطرح میشود؟ از اینکه به چه کاری مشغول است، حالش خوب است و چه احساسی دارد سوال کردن.
شب اول؛ شب اول از دست دادن کسی که دوستش میداشتیم. در خانه با ما بود.
غذا خورده شده، صحبتهای سر شب زده شده و باید برای فردا مهیا شد. ساعاتی از نیمه شب گذشته و درددل کردنها با یکدیگر نیز تکراری و کسل کننده شده. امروز روز پر کاری بوده و خسته کننده. باید خوابید تا برای مابقی داستان عزاداری انرژی داشت. پسفردا مجلس ختم است. از الان باید به فکر تدارک دیدن مجلسی آبرومند برای آن بود. مجلس ختم نیز برگزار میشود و بجز اینکه در آنجا نیز کسانی در گریه برای آن از دنیا رفته بیشتر از بقیه تلاش میکنند، چیزی رخ نمیدهد. آیا کسی تصور اینکه با چنین سرعتی بتوان کسی را از خاطر برد، به ذهن خود راه میدهد؟ در خاک رفتن و فراموشی!
شب اول قبر برای او آغاز شده است. سفری که سالهای سال انتظار او را میکشیده است. آیا همه چی همانطور است که او فکر میکرد؟ دستاوردهای علمی و حتی تکنولوژیهایی که ردیابی فضانوردان را در صدها هزار کیلومتر آن طرفتر ممکن ساختهاند، آیا چیزی در مورد اینکه در زیر این چند ده سانت خاک چه میگذرد، میتوانند بدست دهند؟
آری! به راحتی میتوان دوربین گذاشت و دید! اصلا لازم به این نیست! مگر نه اینکه اصل، مرگ است. خب! وقتی یک نفر از دنیا رفت، به جای اینکه او را دفن کنند، در یک تابوت شیشهای بگذارند و با دهها دوربین، در زوایای مختلف آن را زیر نظر بگیرد. شاید پلکزدنی، اشارهای، صدایی – حتی نامفهوم – از او دریافت شود. این کمک بسیاری میتواند کند، لااقل نقطهی آغاز خوبی است!
آیا فکر میکنید این کار را نکردهاند؟ آیا در مورد این موضوع مطالعه نکردهاند؟ همهی مسائل به دقت بررسی شده است و به چیزهای جالبی هم دست یافتهاند. دستاوردهای آنها اکنون توانسته است در علم پزشکی و بسیاری از شاخههای دیگر کاربردی بکار آید. همین که از روی پوسیده شدن اندام و اعضای بدن به ساعت مرگ پی میبرند، کم در ماموریتهای پلیسی به دستگیری مجرمان کمک کرده است؟
نه! این فعل و انفعالات مربوط به فاسد شدن و از بین رفتن اعضاء و اندام چیزی نیست که کسی دنبال آن باشد. حتی بسیاری از آن متنفر هستند و برای همین حاضر نیستند، نه چیزی از این واقعیت ببینند و نه در مورد آن بشنوند. آن چیزی که برای دانستن آن ولع دارند، نه سرنوشت جسد، بلکه آن چیزی است که در مورد خودشان تصور "من بودن" از آن دارند. (من بودن را بعد غیر جسمانی در نظر بگیریم.)
آیا آنها نگران وضعیت محبوب به دیار باقی رفتهشان هستند، که از این بشر خودخواه بسیار بعید است! بیشتر میخواهند برای خود برنامهریزی کنند. حسابش را بکنید؛ اگر بتوان دانست که آن طرف چه خبر است، به چه چیزی نیاز است که وضعیت بهتری داشت، احتمالا قیمت آن چیز از الماس هم گرانبهاتر میشود و برای آن چه خونها که نمیریزند! مگر این همه داستان و افسانه در مورد جاودانگی برای فرار از ندانستن آنچه در آنجا رخ میدهد نیست؟ اکسیر جوانی و تمایل برای اینکه عمر بیشتری داشته باشیم.
وقتی دانشمندان و محققان میتوانند در موردی نظریهای بدهند که بتوانند آن را در آزمایش و تجربهای کنترل شده اثبات کنند، حال آنکه در مورد آنچه دربارهی انسان پس از مرگ میدانند، بسیار کمتر از آن چیزی است که در مورد کهکشانهای دستنیافته میدانند. بهتر است بگوییم اگر مشتی خواب و رویا، احساسات تخیلی، تصور جدا شدن روح از بدن و تجربیات غیر قابل بررسی و استناد را کنار بگذاریم، آنچه دست بشر امروز در مورد حال و روزش پس از مرگ میآید، به چیزی نمیرسیم، در واقع هیچ چیز وجود ندارد. استکان و نعلبکی و احضار روح و این جور شامورتیبازیها نیز قدیمی است. (خودم و برادرانم هم از این تجربیات در بچگی انجام دادیم، اتفاقا همان چیزهایی که پخشکنندگان آن گفتند دیدیم! نور سفید! البته شما و هر کس دیگری برای چنین احضار روحی نیاز به وسایلی که ما فراهم آوردیم و آداب و ترتیبی که ما به جا آوردیم ندارد، اگر شما هم چشمان خود را ببندید، در آن سیاهیها حتما نوری را میبینید! آن نور را میبینید؟ دوست دارید روح چه کسی باشد، شکل آن به چه کسی بخورد، چه چیزی با حرکات دهان بگوید؟ اگر تصورتان قوی باشد، شاید صدایی هم بشنوید!)
آیا این شگفت نیست که علم و فناوری، و دانش و تکنولوژی که میتواند در این دنیا چه کارهایی که انجام ندهد، اینچنین دستبسته در مقابل این واقعیت عظیم وا بماند؟ آیا فکر میکنید تلاش نکردهاند؟ آنها میتوانند کنجکاوی خود را در کار نیاندازند؟ به نظر من که آنها هر کاری از دستشان بر میآمده کردهاند و حالا بر روی این کار میکنند که چطور با فرآیندهای نوسازی سلولها به عمر بیشتر بشر کمک کنند. اما ظاهرا این دانشمندان تلاش کننده در راهی که خداوند نهی کرده، هر دست بردن در خلقتی را جایز میدانند و هیچ منعی برای خود نمیبینند. اما در سنّت خدا تغییری ایجاد نمیشود.
آنچه دانشمندان با تمامی تحقیقات در پاسخ به سوالکنندگان در مورد عمر جاویدان دارند که بگویند، اینست که اگر میخواهید عمر بیشتری، تا ١٠٠- ١٢٠ سال داشته باشید؛ تغذیه مناسب و کنار گذاشتن رخوت و سستی، مراقبتهای بهداشتی و دوری از استرس را سر لوحهی خود قرار دهید. اما این دانشمندان نگرانی عمدهی دیگری دارند، اینکه اگر افرادی با عمر بیشتری وجود داشته باشند، با نداشتن کارآیی آنها چه کنند. آیا کسی که ١٢٠ سال زندگی میکند و ٥٠ سال کارآیی و زندگی مفید دارد، آیا این ٧٠ سال پس از آن، یعنی یک زندگی با کیفیت؟
فکر میکنید که اینها همه بدون حکمت است. من اعتقاد دارم که این جالب است. اگر عمر بشر مانند بسیاری از موجودات کمتر از این بود، و مانند برخی حتی به روز هم نمیرسید، آن وقت چه وضعیتی پیش میآمد؟ عدهی زیادی میگویند که این باعث میشد که بسیاری بهتر باشند، هرچه باشد "دو روز دنیا ارزش این چیزها را ندارد" (تازه اگر به روز هم نرسد که هیچ!) اما برخی دیگر ممکن است بگویند که اتفاقا این باعث میشد که بدها و شرورها بیشتر و وحشیانهتر به اقدامات خود دست بزنند. گناهکارها از اینکه "دو روز دنیا از دستشان برود" با سر فرو میرفتند توی گناه و هیچ ملاحظهای نداشتند؛ آخر میدانید، بسیاری برای آبروی پس از آن، از گناه دوری میکنند، و الا حریصان به آن هستند!
هرچه میخواهد باشد، اما آنچه که هست جالب است: عمری برای دل بستن مناسب. عمری برای زندگی کردن مناسب. عمری برای اینکه خود را ثابت کنید و اینکه چند مرده حلاج هستید مناسب. عمری برای اینکه بتوانید ارزش خود را دریابید مناسب. اما همهی اینها به اندازهی این یکی نیست؛ عمری برای سخت جان کندن و دور شدن از آنچه عمری برای بدست آوردنش جانات در رفته است مناسب!
در نظر بگیرید آنچه که سریع بدست بیاید، با اتفاقاتی آنی و سریع، اگر بی درنگ از دست برود، وقتی عمری کوتاه باشد، چه حسرتی بر دل طرف میگذارد. شاید هم بالعکس همین باعث شود حسرتخوردنها شدّت و عمق یابد؛ ما نمیدانیم. اما آنچه که هست و قابل اظهارنظر است، همین کیفیّت عمری است که وجود دارد.
فکر کنید اگر مرگ علاج داشت (اگر که آن را مانند اکثریت یک "درد"، "مشکل" و "مساله" بدانیم) چه رخ میداد؟ احتمالا اول از همه، آنها که سرآمد هستند (از نظر پول، علم و مقام) آن را منحصر به خود میکردند و بعد با طولانی کردن عمرشان، هر غلطی که میخواستند میکردند.
فکر کردهاید، چه چیزی این حیوان دو پا (با مسامحه، چون از این دو پاها کسانی هستند که لیاقت چنین عنوانی را هم ندارند) مهار کرده است؛ اخلاق؟ – مسخره است! دین؟ – مضحک است! قانون و قواعد اجتماعی؟ – خیالبافی است! تنها ترس از اینکه چه چیزی پس از سالیان، انتظارش را پس از مرگ خواهد کشید، افسار به کارهای شیطانیاش انداخته. (اگر مرگ بر ما نکردی کمین زبس جانور تنگ بودی زمین – اسدی)
انسان از چیزی که نمیداند میترسد. چیزهایی شنیده است، در مورد قیامت و معاد، آیا این ترس احتمالی است که او را به حالت نزار میاندازد؟ نه! اکثریت شناگران قابلی هستند که دارند شنا هم میکنند، آن عدهی اندک، بیشترشان باورهایی ضعیف دارند و برای همین از گناه میپرهیزند. اما این ربطی به ترس همهگیر ندارد. دیدهاید که همه در سراسر دنیا چگونه نسبت به مرگ واکنش نشان میدهند، با آن روبهرو میشوند. هیچوقت فکر کردهاید، چه چیزی باعث میشود که انسان از مرگ تا این اندازه بهراسد که حتی کل دقایقی که نسبت به آن در طول زندگیاش فکر میکند، از دلمشغولی نسبت به پیش پا افتادهترین مسائل هم کمتر باشد؟
نصحیت، روضه، هرچه که دوست دارید میتوانید در مورد این مطلب پیش خودتان فکر کنید. احتمالا آخر روشنفکر نمایی هم این باید باشد، آن متفاوت است. اما اینها را بگذارید کنار! آنچه پیش روی همهی ماست مرگ است. اینکه دانشمندان، امروز چیزی کشف کنند، اینکه دولتی که امروز حاکم است نباشد و یک دولت با شکلی متفاوت سر کار باشد، اینکه هر چی باشد و نباشد؛ یک چیز قطعی است، یک چیز غیر قابل تغییر است، یک چیز به اصطلاح غیر قابل علاج است، یک چیز همیشه در همه حال مترصد ماست، آن مرگ است.
با اینکه "حتما" میمیریم، اما برایمان "عجیبترین" اتفاق ممکن است.
بیان دیدگاه