نـقد مـقالهی اســتدلال بـرای بـمباران کـردن ايـران – بـخش اول

نـقد مـقالهی اســتدلال بـرای بـمباران کـردن ايـران – بـخش اول
پس از مقالهی “استدلال برای بمباران ايران” و ترجمهی آن (بخش اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم و نهم)؛ حال، چندين يادداشت را به بررسی نقدهايی که در مورد اين مقاله شده است اختصاص میدهيم. نقد کردن را اگر به معنای واقعی آن در نظر بگيريم که همان مطرح کردن نقاط ضعف و قوت است، آنگاه يک نقد برای نشان دادن ارزش خود، نيازمند پسوندهايی مانند “حقيقی”، “منصفانه”، “بدون غرض” و “فنی” نيست. همچنين آنهايی که يک نقد را “بيرحمانه”، “دور از کارشناسی” و “بیمحتوا” میخوانند نيز دستشان برای برچسب زدن خالی میماند. اين عادت ما ايرانیها شده است که هر مفهومی را با پسوندهايی که اصلا حکايت از موصوف خود ندارند، وصف میکنيم. کوتاه اينکه ما در اينجا نقدهايی که به اين مقاله شده را مطرح میکنيم و در يک جمعبندی کلی؛ آنچه در مقالهی نورمن پادهوريتز (استدلال برای بمباران ايران) آمده و آنچه افرادی که نقد بر آن نوشتهاند وارد دانستهاند، سبک و سنگين میکنيم.
من معتقدم که عدهای هستند که يک حرف درستی میزنند، اما نمیدانند برای چه و به چه دليل درست است. اگرچه حرفشان درست است، اما وقتی که دليل آن دانسته نشود، برهانهايی که برای درستی آن بيان میشود نادرست باشد، حتی ممکن است به نتيجهی عکس بيانجامد.
آنهايی که انقلاب سال 57 را به پيش راندند، يک حرف درستی داشتند که شاه بايد برود و حکومت به مردم واگذار شود، اما از ميان اين عده، تنها آنهايی که چرايی رفتن شاه و واگذاری حکومت به مردم را با دليل و برهان به درستی میدانستند، از رژيمی که جايگزين آن شد و “علی الظاهر” شاه را ساقط کرد و حکومتاش را به تاييد مردم رساند، و در واقع رويکردی ديگری پيش گرفت، روی گرداندند. امثال نهضت آزادیها به دليل حرف درستی که پيش کشيده شد، از خمينی حمايت کردند و به تثبيت و استقرار جمهوری اسلامی کمک کردند که داغ ننگی که بر پيشانیشان مانده، هنوز هم مانع از شنيدن حرفهای درستی است که احيانا از زبانشان در رود. (تکّهی مشهوری که از دهان يکی از سران اين نهضت در کنفرانس برلين شنيديد را به ياد بياوريد، “ما میدانستيم چه نمیخواهيم، اما نمیدانستيم چه میخواهيم.” لابد همين سبب شد که از خمينی حمايت کنند، در تثبيت و استقرار دولت و جمهوری اسلامی کمک کنند و بعد هم که سرخورده شدند، تازه به کاری که کردند انديشه کردند.)
نه در مورد مسائل سياسی، در مورد مسائل اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و حتی خانوادگی و روابط فردی افراد نيز اين مسئله وجود دارد. شما بسياری از کارها را انجام میدهيد که درست است، حرفهای زيادی میزنيد که درست هستند، همينطور در مقابل شما، کسانی چنين حرفها و سخنانی دارند، اما از آنجا که اين اعمال و سخنان، پشتوانههای برهانی برای خود افراد ندارد، بنابراين هميشه به سرانجام نمیرسد و موثر واقع نمیشود.
ديد و بازديد چيز بدی است؟ ابدا! وقتی شما صله رحم میکنيد، به ديدن اقوام و خويشان میرويد و با آن صحبت میکنيد، مگر چيز بدی است، اين حرف خوبی است. اما استدلالی که برای اين حرفِ درست عرضه میشود، بسيار مهم است. يک زمان است که استدلال کسی که اين ايده را مطرح میکنند، اينست که ما بايد به خانهی همديگر برويم، چون اين واجب است! يک عالمه از اينجا و آنجا نقل حديث و سخن میکند. در اين استدلال اصلا اهميت ندارد که آيا اين رفت و آمد موجب رضايت بيشتر افراد است و خرسندی آنها را در پی دارد و يا بيشتر سبب فتنه و دردسر است. فردی که اين استدلال را دارد، همواره خود را پايبند قيدهايی میکند که بيشتر از آنچه که مفيد و راحتکننده روح و روان و سازنده باشد، دردسر ساز است.
اما اگر کسی در مورد اين حرف درست، اين استدلال را مطرح کرد که ديد و بازديد کردن خوب است، اما بايد آن را به صورتی ديد که آيا طرف مقابل نيز مايل است، آيا اين موجب نارضايتی در خود فرد و يا طرف مقابل نمیشود. در اين استدلال، ديگر کسی مجبوری رفت و آمد نمیکند، ديگر ديدارهای مصنوعی و بیفايده که بيشتر بر عمق دوری دلها میانجامد، اتفاق نمیافتد.
در حالیکه وقتی رفت و آمد نمیکردند، اين چهرهها بودند که دور از هم بودند و احتمالا قلبهايی نزديک بهم بودند، اما وقتی اتفاقی که ناخوشايند و نامناسب است (ديدارهای تصنعی) رخ میدهد، دلها از هم دور میشود. بیجهت نيست که يک ضربالمثل انگليسی میگويد، absence makes the heart grow fonder “فقدان و دوری، موجب افزايش علاقهمندی قلبی میگردد.” اين درست، عکس آن ضربالمثل ايرانی است که میگويد، “از دل برود، هر آنکه از ديده برفت.”
حال عدهای میگويند که جنگ بد است! اين حرف درستی است! میگويند که بمباران ايران، خيلی خيلی ناگوار است! اين هم حرف درستی است! اما بايد ديد، آيا آنهايی که میگويند جنگ بد است، بمباران ايران بد است، استدلالهايی قوی برای پشتيبانی از سخنان خود دارند که قابل دفاع باشد. ظاهرا که خودشان سفت و سخت اين باور را دارند، تا جائیکه حتی حاضرند به سمت رايس در جلسهای که میخواهد مورد سوال قرار گيرد حملهور شوند. آنها از استدلال قویايی برخوردارند! لابد اگر قدرت اين را داشتند که کاری بيشتر انجام دهند، بدشان نمیآمد که با قوهی قهريه نيز به مصاف دشمنان اميال خود بروند!
به هر حال نورمن پادهوريتز استدلالهايی که برای بمباران ايران مطرح کرد، مفصل و روشن بود و نيازمند توضيح و تفسيری نيست. اما مخالفان او نيز حرفهايی گفتهاند که به دليل وجود امکان سايت کامنتری مگزين برای مخاطبانش، نقدهایشان در همين سايت منتشر شده است. اولين نقد به مقالهی او را اريک چناويث Eric Chenoweth از موسسهی دموکراسی برای اروپای شرقی Institute for Democracy in Eastern Europe در واشنگتن دیسی، در کامنتری مگزين نگاشته است که نظر مخالف پادهوريتز دارد.
قبل از اينکه به بيان مطالب اريک چناويث بپردازيم، به نظرم اين لازم است گفته شود که متاسفانه هرچه از افراد مربوط به انيسيتوها و بنيادهای مربوط به حقوق بشر، دموکراسی، آزادی بيان و امثالهم در ارتباط با بمباران ايران شنيدهايم، همگی نظری مشابه هم و در موضع مخالفتِ با آن بوده است. استدلالهايی که اريک چناويث بيان میکند را مشتِ نمونهای از خروارها مطلبی که اينجا و آنجا در نقد مقالات و سخنانی که بمباران تاسيسات اتمی ايران را توجيه میکنند، میتوان دانست.
وی در نقد خود میآورد، آنچه که در مقالهی استدلال برای بمباران ايران آمده است، در سبک و سياق مطالبی است که نبرد با “اسلام فاشيستی” در پايان قرن حاضر را مطرح میکند. نبردی که مشابه نبردهای قبل در قرن گذشته با نازيها و شورویها بود. اما او نتوانسته است به صورتی منطقی به مقالهاش پايان دهد. بعد از همهی آنچه که گفته است، بايد در نظر داشت که بمباران ايران در بهترين حالتی که رخ میدهد، برنامههای هستهای ايران را تنها دچار وقفه میکند و آن را خنثی نمیسازد. گذشته از اينها، بسياری از متخصصان استدلال میکنند که به دليل پراکندگی تاسيسات اتمی ايران و همچنين پنهان بودن آنها در عمق زمين، اينکه حملهای که طی آن، بمباران صورت گيرد، موفقيتآميز باشد، سخت خواهد بود.
قسمتی از اين مطالب، انکار مطالب نورمن پادهوريتز است که طبيعتا “نـقد” نيست. اينکه استدلالهايی که در مقالهی “استدلال برای بمباران ايران” آمده است، در خطّ مطالب و حرفهايی است که خطر اسلام فاشيستی و جنگی که با آن در میگيرد را به نظر اريک آورده است، چه چيزی از استدلالهای پادهوريتز کم میکند.
اما بخش دوم حرفهای او، اينست که نورمن پادهوريتز نتواسته است مقالهاش را به خوبی به سرانجام برساند، چرا که خطر را گفته، اما شيوهی علاج آن را چيزی دانسته که اريک آن را خلاف نظر کارشناسان میداند. اريک معتقد است که نورمن نتوانسته به مقالهاش به خوبی پايان دهد، چرا که دفع خطری که آن را تبيين کرده، راهی میداند که نه به دفع خطر، بلکه به وقفه در بالقوه شدن عامل خطر میانجامد. پشتوانهاش هم سخنان يک عدهای است که گفتهاند، اولا تاسيسات اتمی ايران معلوم نيست همينها باشد، ثانيا در صورتیکه همين تاسيساتی که شناخته شده هستند نيز مورد هدفگيری قرار گيرند، به دليل اينکه پراکنده هستند و بسياری از آنها در عمق دهها متری زمين برقرار شدهاند، بمباران موثر آنها چندان آسان نيست.
در پاسخ به اين استدلال او بسياری از کارشناسان نظر ديگری دارند. آنها مطرح میکنند که بر فرض که ايران تاسيساتی داشته باشد که از ديدهها پنهان است، آيا اين تغييری در شيوهی پيش گرفته شده (بمباران ايران) بايد دهد. به عبارت ديگر و سادهتر، اينکه اگر ايران، تاسيسات پنهانی داشته باشد که بدتر است (موضع استدلالی برای بمباران ايران را محکمتر میکند) و چه بهتر که با اين بمباران پرده از وجود آنها نيز برداشته شود. در مورد پراکندگی اين تاسيسات نيز گفته میشود که اين مسالهای است که وجود دارد، اما برای حل آن، حمله نکردن يعنی پاک کردن صورت مساله. تدابير نظامی مختلفی برای بمباران اين تاسيسات وجود دارد که يکی از آنها میتواند اين باشد که تمرکز بر روی برخی تاسيسات و هدفگيری و نابودی آنها ابتدائا مطرح باشد. (مثلا تاسيسات غنیسازی اورانيوم) در مورد اينکه تاسيسات در عمق زمين هستند نيز وضعيت مشابه آنچه در مورد پراکندگی تاسيسات گفته شد، وجود دارد. بمبهايی که بتنهای با ضخامت زياد را منفجر کند و در چندين مرحله منفجر شود و همچنين بمبهايی که قدرت انفجاری بسيار بالا دارند نيز بر اثرگذاری بمباران میافزايد.
يادتان باشد در بررسی مقالهی “معمای ايران” از اکونوميست، به يکی/ دو سه خطی توجه ويژه داشتيم، آنجا که مطرح میکرد، اگر ايرانيان آنطور که صحبتش میشود شيفتهی مکتب انتظار هستند … هر ريسکی ارزش آن را دارد که جلوی دستيابی به بمب اتمی آنها را بگيريم، حال آنکه ايرانيان چنين نيستند. همچنين عمدهترين و اصلیترين هجمهای که به مقالهی نورمن پادهوريتز داشتيم، اين بود که او دليل اينکه چرا آمريکا به حملهای فراگير به ايران دست نزد را اصلا مورد توجه قرار نمیدهد و فقط به اين اشاره بسنده میکند که ايالات متحده نبايستی به حملهای زمينی به ايران اقدام کند. حالا به چيزی جالبتر بر میخوريم، اينکه يکی از مدافعان دموکراسی (و همان گروههايی که از آنها به طيفهای مشابه تعبير کرديم، نظير گروههای حقوق بشر، مدافع آزادی بيان و …) هم در اينباره، سوالی را مطرح کرده است.
اريک در ادامهی نقد خود سوال حساسی را مطرح میکند که بررسی آن را به مقالهی بعدی موکول میکنيم و از شما دوستان میخواهم که آنچه که به ذهنتان میآيد، در مورد اين سوال بيان کنيد. اين محک خوبی است، برای اينکه در يابيد چقدر مردم ايران را میشناسيد و از موقعيت سياسی کنونی ايران در جايی که در آن در صحنهی جهانی قرار دارد آگاه هستيد. اريک با توجه به اينکه نورمن پادهوريتز با حرارت و اشتياق به استدلال در مورد بمباران ايران پرداخته است، سوال طعنهآميزاش را اينچنين مطرح کرده است، چرا و از چه رو آقای پادهوريتز از يک تهاجم تمام عيار به منظور خشکاندن مرداب ترور ديگری (چيزی که همچون عراق انجام داد) طرفداری نمیکند و از اين ايده که طی يک تهاجم فراگير و سراسری، جهانی از يک تهديد هيولاوار خلاصی میيابد، جانبداری نمیکند؟
بیان دیدگاه