فهم

حـقيـقتی کـه غـربی‌ها لـوث مـی‌کـنـند

تظاهرات ضد آمريکائی ضد اسرائيلی دانشجويان بسيجی در تهران

حـقيـقتی کـه غـربی‌ها لـوث مـی‌کـنـند

هوگو چاوز، رئيس‌جمهوری ونزوئلا يکبار وقتی در سخنرانی هيجان‌زده شده بود، خيلی زياده‌روی کرد (البته او در بيشتر سخنرانی‌های‌اش افسار گسيخته، کلماتی ناجور را بر زبان می‌آورد) و گفت که چرا بايد ثروت کلانی از دنيا، در دست معدود افراد يهودی قرار داشته باشد. او در مقام رئيس‌جمهور وقتی چنين سخنی می‌گويد، ديگر مانند يک نويسنده و يا انديشمند نيست، بلکه ابعاد سياسی قضيه مطرح است. بسياری از سخنان هستند که شما در مقام يک رئيس‌جمهور نمی‌توانيد و نبايد مطرح کنيد.

هم‌اکنون بسياری از مردم، در مورد اتفاقی که در مورد پرنسس دايانا افتاد حرف می‌زنند، روزنامه‌ها هم کم نگذاشته‌اند. اما اينکه يک مقام عالی‌رتبه‌ی انگليسی سخنی بگويد، بسيار متفاوت، تعبير و تفسير می‌شود. وقتی که يک رئيس حکومت (چاوز) به در اختيار داشتن ثروت از سوی يهوديان می‌تازد، معانی زيادی دارد که يکی از آنها می‌تواند اين باشد، او چقدر خود را کنترل کرده که چنين چيزی از دهانش در آمده. (ببين در دل‌اش چه گذشته که اين سخن از آن نشت کرده،) لابد اگر دستش می‌رسيد، ثروت يهودی‌ها را به زور می‌گرفت و به فقرای آمريکای لاتين می‌داد و آن يهودی‌ها را وادار می‌کرد که در مزارع، زمين شخم زنند.

اما به عنوان يک فرد، او آزاد است که نظر خود را بيان کند. همانطور که من اين کار را می‌کنم. من دوست‌دار دين يهود هستم، همانطور که دوست‌دار دين مسيح هستم. اما يهودی دوستی و مسيحی دوستی چيزی نيست که من در مورد آن صحبتی داشته باشم، ملاک، رفتار انسانها و اخلاق آنهاست. من معتقدم همه‌ی مردم، فارغ از دين و گرايشات سياسی، معنی عزت و شرافت را در می‌کنند. به نظر من، اين برای وزير کشور عمامه‌به سر جمهوری اسلامی هم ننگين است که به مقام چينی کمونيستِ بی‌دين رو کند و از او به عنوان يک دوست، طلب کمک برای سوداگری هسته‌ای کند. بسياری مواقع عده‌ای برای بدست آوردن چيزی، حاضر هستند ننگ را هم بپذيرند.

من دوست دارم که در هر جايی از جهان اين تفکر رايج شود که افراد با اديان مختلف به خوبی می‌توانند در کنار هم زندگی کنند. همچنين علاقه‌مند هستم که کشورهايی که بی‌دين هستند و مرام “ضد خدا باوری” را تقويت می‌کنند، ور بيفتند و به سوی خدا باوری سوق پيدا کنند.

درست است که اسامه بن لادن، آمريکايی‌ها را به دين اسلام دعوت کرده است، اما دهان او برای اين بزرگ است. اگر قرار باشد که اسلام با چيزی نفرت‌انگيز شود، بی‌گمان همين است که شرورهايی که جنايت‌کاری پيشه‌ی آنهاست، سخن از دعوت به اسلام بگويند. چطور می‌تواند دين اسلام که دين صلح است، دين آرامش و حفظ جان انسان‌ها (فارغ از مذهب و دين‌شان است) با چنين عربده‌کشانی تبليغ شود.

اما تنها رفتار اسامه بن لادن‌ها نيست که نفرت‌انگيز است. آنچه در جهان کنونی در “خود برتر بينی” عده‌ای، به صورت شسته و رفته و شق و رق در آمده وجود دارد نيز نفرت‌انگيز است. آيا می‌توانيم باور داشته باشيم که حقيقتا کسانی که قدرتمندِ جهان هستند، به همان ميزان که برای قدرت و برتری خودشان فکر می‌کنند، به سودمندی و بهره‌مندی ديگران از ناحيه‌ی آن فکر می‌کنند؟

بگذاريد راحت‌تر بگوييم، عده‌ای در دنيا هستند که آقايی می‌کنند، وضعيت خوبی از لحاظ رفاه و پيشرفت دارند. آنها می‌گويند و ما هم قبول داريم؛ که اگر قرار باشد دولت‌هايی زمام جامعه‌ی بين‌المللی را بدست داشته باشند، آنها شايستگی بيشتری دارند. اما بحث، اين نيست؛ مساله اينجاست که آيا به اندازه‌ای که بايد و حق‌اش است از ظرفيت‌های خود بهره گرفته‌اند؟ آيا صرفا با اين استدلال که از ديگران بهتر هستند، کارهايی بهتر – آنچنان که حق‌اش است – از ديگرانی مانند حکومت‌های کمونيستی و اسلام‌گرايان افراطی در دنيا صورت داده‌اند که برای مردم ساير نقاط مفيد بوده باشد؟

بياييم صادق باشيم، اگر قدرت‌مندانی در جهان وجود دارند، اگر پيشرفت و اعتماد به رفتار انسانی اين قدرتمندان وجود دارد، تنها شايستگی اين قدرتمندان، سبب آن نيست، بلکه نبود جايگزينی بهتر برای آن سبب شده است که بسياری به آنها مايل شوند. اما افسوس که آنها حق آن را آنچنان که بايد پاس نمی‌دارند.

قدرتمندان دنيا می‌گويند که ما بهتر هستيم، ما می‌گوييم چه چيزی شما را بهتر کرده است. پاسخ آنها اينست که مدل و سبک زندگی ما، تساهل و تسامحی که در رفتارمان وجود دارد، احترام به عزت و کرامت انسان‌ها، سعی و کوشش برای پيشرفت، اميد به فردايی بهتر و … اينها همه درست، اما آيا آنها اين خيرات و خوبی‌ها را برای ديگران می‌خواهند و يا می‌خواهند هرچه کمتر ديگران از آن بهره‌مند شوند. (مگر آنکه به صورت اضطراری مقداری از آن را به آنها بدهند.)

ما می‌پذيريم که اسامه بن لادن، تروريست، جنايتکار و دور از اسلام است. ما قبول داريم که رژيم جمهوری اسلامی به دنبال تسليحات اتمی است و در صورت در اختيار گرفتن آن، خطری برای ثبات و امنيت جهان خواهد بود. ما قبول داريم حرف قدرتمندان را که می‌گويند، نااميدی و نبود سواد و دموکراسی، ريشه بسياری از اعمال تروريستی است، اما سوال اينست که آيا اگر اين جوامعی که آنها از نبودن دموکراسی، کانون نيروگيری برای تروريسم و دارای خطر بالقوه برای امنيت جهان سخن می‌گويند، کاری به کار آنها نداشتند، (مانند بسياری از کشورهای آفريقايی) چنين دايه‌گری برای آوردن دموکراسی و نبودن حقوق بشر در آنها از خود نشان می‌دانند. من ترديد دارم. اينکه ترديد من را بيشتر می‌سازد، اينست که اوج استدلال‌های رئيس‌جمهوری آمريکا برای متقاعد ساختن مردم آمريکا و ديگر غربی ها از استراتژی آوردن دموکراسی به سرزمين‌های فاقد آن بکار می‌گيرد، نه خوبی و خيرات دموکراسی، بلکه پيوند آن با امنيت آمريکا و متحدانش است.

سوال اينست که آيا آنها خواهان دموکراسی هستند، يا تغيير وضعيت مردم، به صورتی‌که برای آنها تهديدکننده نباشد. دموکراسی نمی‌تواند موفق شود، اگر لوازم آن فراهم نباشد. اگر ابزار لازم را نداشته باشد، خود تهديدی به مراتب بيشتر و بزرگ‌تر از ديکتاتوری‌های دنباله‌رو شرارت خواهد شد.

کشورهای آفريقايی که وضعيتِ اسف‌بار‌شان، با وجود داشتن رياست‌جمهوری و نمايندگان مردمی می‌گذرد، آينده‌ی منطقه‌ی خاورميانه‌ی بدون نفت و دارای به اصطلاح دموکراسی هستند؟ اگر در مناطق آفريقايی فقير، ايدئولوژی افراط‌گرايی تبيين شود، همان دموکراسی‌های مورد تحسين، به خطری برای امنيت تبديل می‌شوند. آيا تجربه‌ای که غرب در سزمين‌های تحت حکومت خودگردان بدست آورد و مجبور به اعمال تحريم – به منظور اينکه دولت افراطی حماس از شرارت‌های‌اش صرف‌نظر کند – شد، نشانه‌ای بر اين استدلال نمی‌تواند باشد.

اگر خواهان امنيت در جهان هستيم، کشورهای جهان بايستی از نمايش دادن اينکه به فکر مردم بدبخت و در رنج هستند دست بردارند، آن مردم نياز به شعار ندارند. آنهايی که مستاصل شده‌اند، نياز به اين ندارند که دوره‌ای ديگر، عصر و قرنی ديگر را با روسای جمهوری بدون کارايی سر کنند.

جان مطلب اينست که عده‌ی زيادی در جهان از وضعيت موجودشان خسته شده‌اند. گروهی از آنها توسط سازمان‌های ستيزه‌جو و تروريست جذب می‌شوند، تا مرتکب اعمالی شوند که به زعم آنها، انتقام‌گيری از حق‌کشی‌هايی است که دولت‌های قدرتمند در حق مردم ضعيف داشته‌اند. عده‌ای ديگر از اين مردم، مستاصل و درمانده با اميدی که سو سو می‌زنند در خوف و رجا بسر می‌برند. بسياری از اين دسته، احساس خوبی از ادامه‌ی وضعيت موجود ندارند، چرا که احساس می‌کنند که غرب آنها را برای قربانی کردن مقابل دشمنان مشترک نياز دارد، تا اينکه به آنها به چشم شريکانی برای صلح نگاه کند. آنها می‌بينند که در اين شراکت، تنها افتخاری که نصيب‌شان می‌شود، زحمت و رنج و ريارويی با تندروها و بنيادگراها است.

غرب دو راه بيشتر ندارد، اينکه وفادار واقعی به دموکراسی باشد، با دشمنان آن مقابله کند و از کسانی‌که که برای رسيدن به آن تلاش می‌کنند حمايت کند و اين حمايت را به اندازه‌ای که از امنيت و صلح برآمده از آن نصيب می‌برد داشته باشد. و بدين‌ترتيب، صلح و امنيتِ پايدار و حقيقی را شاهد خواهد بود، بدون اينکه نياز به دادن باج به کسانی داشته باشد که در مقابل، دوست و در پنهان، تشجيع کننده و حامی ضربه‌زنندگان هستند. راه ديگر اينست که دموکراسی‌های ناکارآمد و سست بنيان را پرورش دهد، جوامعی که دارای دولت‌هايی هستند که هرچقدر هم برآمده از مردم باشند، کاری ازشان ساخته نباشد. بدين‌ترتيب روگردانی و استيصال از دموکراسی را شاهد خواهيم بود و جوامعی به وجود خواهند آمد که به صورت جمعی و همه‌گير، خواهان ضربه‌زدن به غرب خواهند شد و علی‌رغم همه‌ی درهم و برهمی‌شان، در اين هدف باهم مشترک‌اند.