رهـبران ايـران، غـلتک بـدبـخـتـیهـا را رهـا کـردهاند

آنچه که ايران امروز با آن روبهرو است، يک سری مشکل مانند کم شدن تمايل به ازدواج (بالا رفتن سن ازدواج)، کمبود اشتغال مناسب، نبود عرضهی مناسبِ مسکن و يا حتی بحران هستهای نيست. بلکه يک حالت بسيار ناجور است که در کشور ايجاد گشته، و افسار آن از دست مسوولان نيز خارج شده است. خيلیها دوست دارند، نشان دهند که اوضاع در کنترلشان هست، ولی در واقع خودشان هم مطمئن نيستند که کاری که میکنند درست است، يا دستکم، به سرانجام خواهد رسيد. آشفتگی اوضاع داخل کشور بسيار بيشتر از آن است که با شبيهسازی ماجرای بحران هستهای به مسئلهای طنز در يک سريال جِلف، مردم را در جبههای پشت سر خودشان بياورند.
تصميمگيران در عرصهی سياست، بر روی “افکار عمومی” حساب ويژهای باز میکنند و حتی بسياری از تصميمات، اگرچه از بالا صادر میشود، اما از پايين نشات میگيرند. بدون شک، نارضايتی مردم، ايجاد فشار بر جوانان و مشکلات بسيار زيادی که وجود دارد، موجبات اثرگذاری بر تصميماتی که تصميمگيران داخلی و خارجی اتخاذ میکنند را فراهم میآورد. مثلا شما تصور کنيد که اگر مردم ايران از دولت اين کشور در قضيهی هستهای پشتيبانی میکردند، آيا آمريکا روی فشار به دولت ايران حساب باز میکرد؟ اکنون بسياری از محبوبيت آمريکا در ايران بخاطر همين فشار آوردنهایاش به حکومت ايران است. بیجهت نيست که بسياری بر اين عقيدهاند که آمريکا در ميان ملت ايران، بيش از هر جامعهی ديگری در خاورميانه طرفدار دارد.
اگر مردم در حمايت از قضيهی هستهای رژيم، مانند تظاهراتی که در 22 بهمن راه میاندازند (که آن هم به مقدار زيادی حکومتی است) فعاليت داشتند، آيا قابل تصور بود که کشورهای اروپايی اينقدر با صراحت در مقابل آن موضعگيری کنند. اگر مردم ايران از احکام به اصطلاح اسلامی (اسلام دارای اصولی است که ارجح به احکام فرعی است، در اينجا منظور احکام فرعی است) دربارهی برخی جرائم حمايت میکردند؛ فکر میکنيد کميسر عالی حقوق بشر سازمان ملل برای متوقف شدن اين قبيل اقدامات قدمرنجه میکرد که به ايران بيايد، و آنگاه خود را سنگ روی يخ کند. ديديم که هاشمی شاهرودی، رئيس قوه قضائيه بعد از ديداری که با اين مقام در چند سال قبل داشت، حکم به توقف مجازات سنگسار داد.
در داخل نيز همين واکنشها و بازخوردها که البته در بسياری موارد هم “سکون” و “بیحرکتی” ظاهری است، موجبات تصميمسازیهايی شده است. اگر آن آتش زدن پمپ بنزينها و زد و خوردهای شب اول سهميهبندی بنزين نبود، معلوم نبود که چه سختگيریهايی در مورد بنزين – بيشتر از آنچه شاهدش هستيم رخ میداد – اکنون حتی طرفداران جمهوری اسلامی، بسيجيان و نزديکان به حکومت میگويند که قضيهی دادن سهميههای اضافی (سهميهی مهر ماه، سهميهی مسافرت و سهميهی زمستان و … ) همه بخاطر اينست که بلوا و آشوب ديگری ايجاد نشود، و الا اينکه دولت میگويد بخاطر رفاه حال مردم و اينکه مردم به مشکل برنخورند، چنين سهميههايی اختصاص داده، توجيهی است که هيچ کس آن را باور نمیکند. وقتی احساس میکنند که سهميههای مردم دارد تمام میشود و الان است که پمپ بنزين و جاهای ديگر را روی سرشان خراب کنند، آنگاه متوسل میشوند به دادن سهميههای اضافی. اول گفتند که سهميهی اضافی برای سفر، تنها برای آنهايی است که به مسافرت بروند. بعد اعلام کردند که چنين چيزی امکان اجرايی دارد و دولت ساز و کار آن را طراحی میکند، بعد گفتند که اين کار (بررسی آنهايی که برای مسافرت آن را صرف میکنند) بسيار مشکل است و از دم به همهی صاحبان خودروها، 100 ليتر بنزين به صورت سهميهی اضافی دادند.
با اين استدلال، اينطور میتوان نتيجه گرفت که بسياری از آنچه تصميمگيری میشود، براساس اقتضائاتی است که به وجود میآيد. بهرهای که عدهای از تصميمگيران و مقامات از اين موضوع میگيرند، میتواند در جايی ديگری باشد، يعنی اينکه کاری کنند که خود مردم به اين اقتضائات برسند و خودشان طالب آن شوند. – و يا دستکم مخالفت پندانی در مقابل آن نداشته باشند. –
در قضيهی سهميهبندی بنزين، شما ديديد که استدلالهايی مانند، مصرف بیرويهی بنزين و اختصاص يافتن ميلياردها دلار برای واردات آن از سوی تصميمگيران و رسانههای آنها مطرح شد. اينها همه واقعيات بودند، اما نه همهی آن چيزی که در اين مورد وجود دارد. واقعيات ديگری وجود دارد که در قضاوت اينکه اين تصميمگيری به صلاح و از روی خيرخواهی بوده است – و يا حتی بر حسب ضرورتی که برای رسيدگی بهتر به مشکل مردم اتخاذ شده – و يا تصميمی برای مقاصد خاص خودشان، میتواند به ما کمک کند: اينکه مثلا چرا حمل و نقل عمومی در دهها سال بدون برنامهريزی درست و حسابی سرگردان بوده، اينکه چرا پالايشگاههای بيشتری در داخل کشور ساخته نشد، تا مانند 40 درصد ديگر واردات بنزين، آن مقدار نيز در داخل توليد میشد، اينکه چرا توليد کارخانههای خودروسازی استاندارد نشده و واردات خودروهای استاندارد و کممصرف اجازه داده نشد و …
پی بردن به اينکه آنها عمدتا برای دنبال کردن مقاصد خود، تصميماتی گرفتهاند، چندان سخت نيست. وقتی میخواستند سهميهبندی بنزين را صورت دهند، به جای اينکه تمرکز افکار عمومی و رسانهها را به مقدار سهميهبندی، ساز و کار مناسب آن سوق دهند، بر روی قيمت آزاد بنزين تمرکز ايجاد کردند و مدام از قيمتهای بالای پانصد تومان صحبت کردند. (در صورتیکه بحث بر سر “سهميهبندی بنزين” بود و نه عرضهی آزاد آن) در حالیکه احمدینژاد تا مدتها نسبت به اين موضوع سکوت کرده بود، در آستانهی اجرايی شدن سهميهبندی بنزين اينگونه قهرمان جلوه میکند، با بيان اينکه، از آنجا که آزاد کردن قيمت بنزين، تورم صد در صدی ايجاد میکند، ما به صلاح مردم ديديدم که سهميهبندی صورت گيرد، تا اينکه بنزين ليتری 500 – 600 تومان عرضه شود، و سهميهبندی ضرورتا صورت گرفت.
سياستهای ناکام دولت احمدینژاد در ابعاد اجتماعی و اقتصادی؛ نه تنها در داخل، بلکه در خارج از کشور نيز بازتاب دارد. بسياری از آنها از اينکه احمدینژاد نتواند در پايان دولت، کارنامهی خوبی داشته باشد صحبت میکنند. عدهی زيادی معتقدند که او بايد از هماکنون به اين فکر باشد که پس از بيکاری از رياستجمهوری در دو سال ديگر چه کند، چون با کارنامهی ضعيفی که از خود نشان داده، بسيار بعيد است که دور دومی – مانند آنچه سه رئيسجمهور قبلی ايران تجربه کردند – در انتظار او باشد.
الان برای اجاره و رهن خانه در ايران، بايستی نسبت به زمان مشابه در سال گذشته، کرايهی بسيار بيشتری پرداخت کرد. در تهران، اجارهخانه بين 30 تا 50 درصد افزايش داشته است. به طور مثال در منطقهای نزديک خيابان آزادی در تهران، آپارتمانی 60 متری، پارسال 6 ميليون رهن (وديعه يا پول پيش) و 45 هزار تومان اجاره داده شده که امثال اين رقم به 10.5 ميليون رهن کامل رسيده است. (مبنای محاسبه، به ازای هر يک ميليون پول پيش، 30 هزار تومان اجاره است.) اين به خانوارها فشار بسيار زيادی میآورد، به طوریکه برخی از خانوادهها نتوانستند در محدودهای که پيش از اين در آن ساکن بودند، خانهای اجاره کنند و ناگزير، به مناطق دور دست نسبت به مرکز شهر و يا مناطق پايين شهر نقل مکان کردند.
نرخ تورم به بيش از 17 درصد رسيده است. با وجودی که دولت سعی کرده با تمامی تغييراتی که در سبد خانوار فرض کرده، اين رقم را پايينتر اعلام کند، نتوانسته است نرخ تورم را زير 15 درصد اعلام کند. (تورم: ميزان افزايش قيمت يک کالا و يا سبد کالای مشخص نسبت به مدت مشابه در سال قبل که به درصد بيان میشود.) وقتی که تورم چنين بالا باشد، طبيعتا کالاها و خدمات گرانتر از قبل میشوند. هماکنون بيش از 10 ميليون نفر زير خط فقر هستند.
_________________
وضعيت اجتماعی و فرهنگی جامعه نيز اسفبار است. اينکه يک نفر هر طور دلش میخواهد بيرون بيايد، يعنی اينکه بتواند آرايش دلخواه خود را داشته باشد، از نظر من حق هر کسی است. اما به چه دليل من هم از اسفبار بودن وضعيت فرهنگی (و بهتر بگويم روحی – روانی) مردم خود متاسف هستم؟ به اين دليل که تمام زندگی آنها، و يا لااقل بخش زيادی از آن، در اين مسير صرف میشود.
وقتی شما از جوانان ساير کشورها سوال کنيد که وقتشان را چطور صرف میکنند؟ جوابهايی بدست میآوريد که احتمالا از آزادی آنها در انتخابهايی که دارند ناشی میشود، همچنين امکانات فراوان، اما متاسفانه در ايران، گزينههای اندکی در مورد درست زندگی کردن داريم. در عوض، شما مسيرهای بسيار زيادی را پيش رو داريد که منحرف شويد، اما در خارج از کشور اين درست برعکس است. يعنی يک فرد میتواند از کتابخانههای مجهز عمومی، ورزشگاهها و باشگاههای ورزشی، روزنامههای محلی، ايستگاههای راديويی فراوانی که وجود دارد، خدمات و کسب و کارهای مختلف، مکانهای تفريحی متنوعی که وجود دارد برای صرف اوقات خود و يا اينکه با کار کردن به صورت حرفهای در هر يک از بخشهای مورد علاقهاش برای کسب درآمد، استفاده کند. در آنجا بهانههای کمی وجود دارد که فرد به وضعيتِ افتضاحی بيافتد، در مقابل در ايران دم و دستگاه طوری دست به دست هم دادهاند که دلايل برای منحرف شدن را فراهم میآورد.

مقالاتی که در زمينهی طرح به اصطلاح ارتقای امنيت اجتماعی نوشتم، بيشترين و قویترين استدلالها را در رد اين طرح ارائه داد، اما در عينحال از اين بابت که کشورم به اين وضعيت اسفبار فرهنگی افتاده ناراحت هستم. من وقتی از آمار مصرف مواد آرايشی، جراحیهای زيبايی، ادبيات جنسی رايج و غالب، صرف وقت برای چگونگی نمايش خود به ديگران … در مورد ايران میخوانم، چيز قابل افتخاری نمیبينم.
اين درست نيست که بگوييم ايرانیها مثل سايرين هستند. متاسفانه قضاوت صحيحی از مردم ايران در رسانهها وجود ندارد، ايرانیها برای اينکه نمیتوانند زندگی خوبی برای خود داشته باشند، برای اينکه خانوادهشان درک درستی از مسائل آنها ندارد و با آنها همفکری نمیکند، به اين ژستها، آرايشها، تيپها و کليشههای شخصيتی رو میآورند. اصلا اينکه مدل موی سر چگونه کوتاه شود، اينکه مانتوی فردی چقدر باشد، اينکه روسری تا چه اندازه از سر را بپوشاند و … به نظر من مشکل نيست، اينها اگر مشکل بود، در کشورهای اسلامی نظير ترکيه، دردسرساز میشد. میبينيد که دعوای جوانان دانشگاهی آنجا اينست که ما میخواهيم روسری سر کنيم و حجاب داشته باشيم. مساله اينجاست که اينها برای جوانان، برای آنهايی که به قول جمهوری اسلامی آيندهساز کشور هستند (به قول همانهايی که انقلاب اسلامی را مصادره کردند و خواستند علاوه بر دنيا، آخرت مردم را تامين کنند) به چنين چيزهايی “دائما” فکر میکنند.
برخی صحبتها از افراد اين جامعه را میشنويم، که نه در اينجا، که در بيان دوستانهی خود نيز شرم میکنيم آن را با کسی در ميان بگذاريم. بگذاريد من بسياری از اين حرفها و مصاديق که در مورد وضعيت نابسامان اخلاقی جامعهمان هست همينقدر بگذارم و آنها را روايت نکنم. آنهايی که به جای مطرح کردن مسائل جامعه، فکر اين میکنند که چطور حتی از شغل يک نفر در سريال به اصطلاح طنزشان که در کارخانهی مرغ و تخممرغ است، بهرهبرداری برای مسائل سياسی بحران هستهایشان کنند، و آنهايی که در شبکههای تلويزيونی – خيلی مرتب و تميز – با آخوندی، به اصطلاح جلسهی دينی و پرسش و پاسخ ترتيب دادهاند و برنامههای فراوان تهيه میکنند که به روزههای قضا و اينکه آيا يک فرد که روزهی قضا دارد، میتواند روزهی مستحبی بگيرد يا نه میپردازد؛ مسووليتشان اينست که با امکانات وسيعی که دارند، در صدد فرهنگسازی باشند، نه تبليغات سياسی برای اهداف خود و نه گريز از پرداختن به آنچه وظيفه دارند.
اينکه آرايشگاههای مردانه را به دليل اينکه سبکهای غير پيشنهاد شده توسط مراجع حکومتی را، به درخواست مشتريانشان روی موهای آنها پياده میکنند میبندند، يا برای جوانان به دليل آرايش خاصشان مزاحمت ايجاد میکند، نه فرهنگسازی است، نه ارتقای امنيت اجتماعی و نه هيچ توجيه مثبت ديگر. مزاحمت، ناصواب است و فضولی و دخالت در حقوق ديگران نادرست است. شما در نظر بگيريد که فردی که واحد آپارتمانیاش طبقهی بالا است، يک قفل به در پشتبام مجتمع آپارتمانی بزند و کليدش را نگه دارد و بگويد، “از آنجا که من احتمال میدهم در پشتبام، افرادی بيايند و کارهايی انجام دهند، بنابراين هر کس میخواهد پشتبام برود، بيايد کليد را از من بگيرد” اين يعنی اينکه حقوق ديگران را سلب کنيم، تا اينکه مثلا احتمال کارهايی که ظن آن را داريم پايين بيايد. (توجيه طرف مورد مثال را دقت کنيد، او میگويد هر وقت کسی بخواهد، من کليد را به او می دهم، لابد اينطوری فکر میکند، حق کسی را پايمال نکرده است؟!)
در جوامع غربی درست عکس اين استدلال را انجام میدهند، يعنی میگويند، يک فرد آنقدر آزادی داشته باشد که برای اينکه حق خود را ايفا کند، مجبور به لگدمال کردن حق ديگران نشود. (آزادی حداکثر، دخالت دولت حداقل) برخی در ايران متاسفانه فکر میکنند که آزادی در امر پوشش و يا هر مورد ديگری که حق فرد است، باعث میشود جامعه ولنگار شود. افسوس که آنها درک نمیکنند آنچه ولنگاری واقعی به حساب میآيد، در شبکههای ماهوارهای، آرايش خاص دختران و پسران نيست، بلکه در فرهنگی است که خودشان ساختهاند.
گفتيم و باز هم تکرار میکنيم، آنهايی که معتقدند که اين کارها راهش است: اينکه بيايند 20 آرايشگاه مردانه را پلمب کنند و به بقيه اخطار دهند، اينکه به مغازههای لباسفروشی هجوم ببرند و اجناسشان را از بين ببرند، اينکه زنان و دختران و پسران را به بهانهی پوشش و آرايششان بازداشت کنند؛ بهتر است از همانهايی که کشورشان را لائيک میخوانند (منظور اينست که اين صفت را طوری ادا میکنند که از آن بیدينی به اذهان متبادر بشود)، دوستدار پيشرفتشان نيستند، چشم و همچشمی نسبت به آنها کورشان کرده بياموزند که چطور میشود که کشوری با آن همه مسائل به اصطلاح رژيم، “بیناموسی”، بسياری از جوانانش بر سر داشتن حجاب و پوشش اسلامی با حکومت دعوا میکنند و به شدت هواخواه دولتی هستند که تمايزش با ديگر احزاب، گرايش اجتماعیتری است که به اسلام دارد.
زنان در بسياری از مکانها که دوچرخهسواری میکردند، هماکنون ديگر نمیتوانند به چنين ورزشی بپردازند. يادتان هست اصلاحطلبان حکومتی در روزنامههایشان چه قر و قميش برای احمدینژاد میآمدند، برای يک تيکهای که در مورد ورود بانوان به استاديومها آمده بود، بعد هم با وجودیکه او اين حرف بدون باورش را به هيچ گرفت و انگار آن را کرد، به فتواهای مراجع مخالف اين نظر، گير دادند و آن را مانع برای اجرايی شدن حرف احمدینژاد دانستند. يک زمان دختر رفسنجانی دوچرخهسواری را مطرح کرد و اين ديگر چيزی حل شده بود، اما امروز میبينيم که دوچرخهسواری بانوان را هم ممنوع میکنند.
اينها همه فشارهايی است که حکومت در مقابل آزادیهای اجتماعی اعمال میکند. سختگيریهای اجتماعی چيزی است که اولويت حکومتی شده است که ادعای اين را دارد که انقلابش اگر در هيچ چيز برنده نبود، در بعد فرهنگی کار کرده است. تازه اين انقلاب میخواهد الگويی برای کشورهايی مثل ترکيه باشد!
احمدینژاد در کنفرانس خبری خود در پاسخ به سوال خبرنگاری در مورد تهاجم به ايران و اينکه آيا او ترسی دارد يا نه، مانند هميشه همان جملات بیادبانه (آن گوسالهای که زائيده را بزرگ کند) را بر زبان راند، بعد هم در ديداری که با انجمن اسلامی دانشجويان داشت در اشاره به برنامههای هستهای و تهديدات آمريکا، بار ديگر با پوزخند گفت، همان چيزی که در آن کنفرانس که رسانهها بودند، شنيديد که چه گفتم، همان چيز را بزرگ کنند. وقتی از احمدینژاد در مورد حرفها و مواضعاش سوال شد، او گفت فکر میکنيد من همينجوری حرف میزنم، کلی روی اين حرفها و مواضع فکر شده است، بعد من آن را در قالب يک ضربالمثل و جمله (تيکه) مطرح میکنم. اگر نتيجهی کل کارهای تيم مشاورهای احمدینژاد در مورد تهاجم آمريکا همين چيزی باشد که از دهان او بيرون آمده، معلوم میشود که چندان عجيب نيست که با اين تيم خبره و فردی مانند احمدینژاد در اين مقام مهم، وضع جامعه ما امروز چنين باشد. در پاسخ با مدعيان انقلاب اسلامی و حکومت ايران که ادعا میکنند، “ما برخلاف جوامع غربی که تنها در پی آبادانی دنيای مردم هستند و از آن نيز عاجزند، ما میخواهيم دنيا و آخرت را در کنار هم آباد کنيم” آيا اگر جايی باشد که آن جملاتی که بر زبان احمدینژاد آمد (و يا به قول او، همين “ضربالمثل فارسی”) صدق کند، آيا همينجا نيست؟
_______
ايران يکسال پس از انتخاب احمدینژاد
پروژه کارت سوخت، برای ايجاد فشار مضاعف بر مردم
بیان دیدگاه